کلا چند روزیه به این رسیدم که حالم از زندگی کردن بهم میخوره . زندگی که دیگه برام هیچ انگیزه ای نذاشته ... به مامان هم زنگ زده بود گفتم ، گفتم که نمیدونم مامان روزام چجوری شب میشه و شبام چجوری روز ... انگار همه چیز روم فشار تحمیل میکنه ... هیچ حس خوشایندی ندارم ... امروز یکم ته دلم خوشحالی میکردم که قرار امید رو ببینم و باهم صحبت کنیم در مورد همه چی در مورد خودم ... خالی بشممم ... حالم خوب میشه بهتر میشه حتی بهم دیشب قول داد ... قول داد فردا همو ببینیم حالت خوب میشه ... اما امروز حتی بدتر از اون چیزی که تصور میکردم شد .... حتی حس میکنم الان امیدم خودش انقدر درگیری داره و حرفای منم انقدر بهش برخورد که امروز حتی نخواست باهام حرف بزنه و رفت ... قلبم درد میکنه ... دیگه خیلی وقته از ته قلبم نمیخندم ... خب حالم خوب نیست ... حالی که خوب نباشه چه انتظاری میشه ازش داشت .... دلم ی هم صحبت میخواد که خالی بشم ... ی آغوش که توش گریه کنم
کلبه ی عشق...
ما را در سایت کلبه ی عشق دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 166