با هر سختی که بود ، با صدای مطهره " عاطفه ۶.۵ شده پاشو" گره چشم هایم از همدیگر باز میشود.دیشب ، دیروز و پری شبش بسیار برایم سخت گذشت . دلم ورم کرده بود و بغض چنگ زده در گلویم ، گاهگداری وار میرفت و چشمانم قصه خود را می سرایید . هرکس صورت گلگون شده و آن همه سکوت و بیخیالی را در من میدید می پرسیدند " عاطفه خوب نیستی! ، عاطفه چیزی شده ، عاطفه دیگه نمیخندی، عاطفه ...." و من می ماندم و کلی سوال که پرسیده میشود و در جواب یک چیز میگفتم ، بد خواب شده ام! . اما خوب میدانستم که میفهمیدن دروغ می گویم! حال ظاهریم از درونم حکایت میکرد و همه خوب میدانستند ، من دیگر آن عاطفه همیشگی نیستم! خودم هم متوجه این موضوع شده بودم اما خب ، کاری از من ساخته نبود ، شاید منم دیگر تابی برایم نمانده است ! بعد کلاس دیروز ، مدام قصد داشتم به هر شکلی شده با امید صحبت کنم ، واضح بود دلتنگی داشت دیوانه ام میکرد و دوری و سردی رفتارش بیشتر مرا به مرز بریدن سوق میداد! از اخر شبیه آدم های وا رفته دیگر ناامید تر از آن شده بودم که دوباره سماجت کنم چراکه میترسیدم وضعیت از اینی که هست خراب تر شود و آن ترس حتی تصورش جانم را به لرزه می اندازد. به کتاب فروشی واقعا در خیابان انقلاب با غزاله و مطهره روانه شدیم ، ناگفته نماند هر دو به نیت خریدن کادو برای دوستانشان آمده بودند اما من برای فاصله گرفتن و بیخیال شدن از این اتفاقات! هرچند با وارد شدن به مغازه ای ، روزی برایم تداعی شد که برای خرید کپسول عشق برای ولنتاین به آن مغازه رفته بودم. و چقدر آن لحظه هم خوشحال کننده بود هم غم انگیز! در مغازه سروش ، شبیه دختر بچه هایی شده بودم که با حالتی کنجکاو دنبال کادویی جذاب برای بچه ها ، میگشتم و چقدر خودمو آروم و بیخیال جلوه میدادم درحالی که چشمانم با دیدن تابلوهای چوبی چسبیده به دیوار ، که امید یکی از آن تابلو ها را برای تولدم گرفته بود ، لبریز از حسرت شد. حسرتی برای دوباره بودنش و خندیدن کنار همدیگر.
#عاطفه
کلبه ی عشق...ما را در سایت کلبه ی عشق دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 177