157

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

به نام خدا

امروز روز تقریبا خوبی بود ... یا شاید بگم کمی متفاوت :)

بعد کلاس خسته کننده جوادی :/ اروم سر کلاس به غزاله که کنارم نشسته بود گفتم امروز بعد کلاس کاری داری؟؟ گفت چطور ؟!! گفتم میخوام برم بیرون ...

گفت اتفاقا من با یکی از دوستام قراره بیاد بریم براش مانتو بگیریم ... میای؟؟ گفتم کجا میرین؟؟ گفت سمت تئاتر شهر اینا ... گفتم اوکیه منم میخوام باهاتون بیام .... قرار شد بعد ناهار تقریبا ۱۲.۴۰ که دوستش میرسه بریم ... توی هنر قرار گذاشته بودیم ...

بعد دیدن دختره که دیگه بهتره بهش بگم کوثر :)

خیلی چهرش معصوم بود و به دلم نشست تقریبا ... بعد احوال پرسی راه افتادیم رفتیم ... بماند که تو راه چقدر خندیدیم و سر خرید مانتو اینا و مسخره بازیامون ... از اخر کوثر مهمون کرد برامون بستنی گرفت :) ... بعد کلی چرخ زدن تو مغازه ها حسابی من و کوثر گرم گرفتیم که غزاله رو اصلا فراموش کرده بودیم ... و غزاله از اخر کلش یکم تخمی شده بود ... و گفت دیگه برگردیم و برگشتیم .... یکم تو دانشگاه نشستیم ... بعد غزاله که رفت بوفه آب بگیره از کوثر شمارشو گرفتم :)

نمیدونم حس کردم یجورایی مثل خودمه و بامزه بود ....

#عاطفه

کلبه ی عشق...

ما را در سایت کلبه ی عشق دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 176 تاريخ: دوشنبه 20 خرداد 1398 ساعت: 1:54

صفحه بندی