هر روز که میگذره قشنگ مهربونی خدارو دارم میبینم .... الان که دارم فکر میکنم دقیقا به همه اون چیزی که از بچگی تو ذهنم بود در مورد آیندم ، زندگیم ، شریک زندگیم ، رفتارم ، جایگاهم و کلی چیزای دیگه دونه دونه اش رو دارم میبینم به سمت محقق شدن پیش میره ... نمیدونم بعضی وقتا خیلی مایوس میشم از زندگی و نمیتونم الکی ادای آدمی رو دربیارم که همیشه شکرگزار یا حالش خوب بود ، رو دربیارم! آره منم روی خودم خیلی فشار آوردم حالا شاید این فشار از بیرون بوده من خیلی برا خودم بزرگش کردم یا اون روز خیلی ضعیف شدم و اجازه دادم به خودم رنج بکشم! ولی حقیقتو بخوام بگم روزایی که حالم خوبه و به همه اتفاقا و رفتارای گذشته فکر میکنم ، میبینم وای من چقدر اشتباه میکردم و بهتر بگم چقدر حماقت! چطور تونستم تا این حد بی فکر بوده باشم اون لحظه که این چیزا رو ندیده باشم ... روزایی بوده از ته دلم گریه کردم و حتی لرزش قلبمو توی قفسه سینم بخوبی حس کردم یا حبس نفسم توی گلوم که با ی قورت دادن اشک از چشمام سرازیر شده و اون لحظه خدا رو صدا کردم و حتی فریادی کشیدم از درونم که جز وجودم که تنم رو لرزونده کسی متوجه نشده! آره من با بند بند وجودم خدا و مهربونیاشو قبول دارم حتی روزی که حواسم نبوده یا حتی کفر گفتم ولی ضمیرناخودآگاه من خدا رو صدا کرده و چه بسا جاهایی از زندگیم که بخوبی حسش کردم و فهمیدمش ... روزایی رو به یاد دارم که میرفتم پشت بوم خونه روی تیرآهنی که کنار کولر از وسط کف پشت بوم زده بود بیرون مینشستم و ساعتا با خدا حرف میزدم نمیدونم به ی حس خلا میرسیدم و واقعا اونم انگار جوابمو میداد چون بعدش همیشه حالم خوب میشد و یقین پیدا کرده بودم هرموقع اینکارو بکنم خدا حتما حالمو خوب میکنه ! شاید توی ذهنتون این بیاد حالا چرا پشت بوم؟ برا خودمم گاها سوال میشه چرا اونجا رو انتخاب کرده بودم؟ نمیدونم شاید چون سقفی دیگه بالا سرم نمیدیدم و حس میکردم بخدا نزدیک تر شدم هم شبا اونجا آرامش بخش بود و تقریبا سکوت فقط هرازگاهی صدای ماشین از خیابون میومد همین ! هیچوقت از شلوغی خوشم نمیومد و الانم خیلی نمیاد حس موذب بودن همیشه دارم و وقتی میخوام با خودم خلوت کنم دوست دارم ی جای دنج و پر از سکوت مطلق بشینم و ساعت ها فکر کنم و حتی اگه گریه هم کردم کسی اشکم رو نبینه که نه بخوام جواب پس بدم و نه کسی رو ناراحت کنم از وضعیتم ... یا توی اتاق خودم دقیقا زیر دریچه دودکش بخاری جایی بود مینشستم و به مناره های سبز رنگ مسجد(علی اکبر) محلمون خیره میشدم و دوباره ساعت ها با خدا درد و دل میکردم نمیدونم فضایی راحتی داشت و حس خوبی برای خلوت با خدا بود .... اینا رو مینویسم برای اینکه بعدها حتی اگه پیر شدم و این وبلاگ هنوز بودو میتونستم بیام داخلش مطالبشو بخونم این مکانا و لحظاتم یادم نرفته باشه ... البته بعید میدونم یادم بره چون حس هایی که تجربه کردم فراموش کردنی نیس ولی خب آلزایمر هم یجور مریضیه که دامن هرکسی رو میتونه بگیره:) ... نمیدونم شاید بعد ها که خیلی پیرتر شدم این محل های معبدی من ! (چرا میگم معبدی چون حس خلا و ارامش خوبی داشت و شبیه معبد که محل راز و نیایش با خداست شبیه اون بود برام ) اره ممکنه کلا از بین بره و دیگه اون خونه واقع در بلوار شهید بهشتی کنار مسجد که کلی توش خاطره دارم دیگه هیچوقت نباشه و الان حتی که دارم فکر میکنم قلبم به درد میاد ...
داشتم میگفتم آره دقیقا رویایی که از بچگی تو ذهنم داشتم هرچقدر دارم فکر میکنم میبینم هر روز به سمتش انگار دارم پیش میرم ... مثلا نمونشو میگم من خب توی ی شهر کوچیکی به دنیا اومدم و شهری که حتی سینما نداره پس وجود فرودگاه هم محاله توش ... برای ی دختربچه ۷یا ۸ ساله توی این شهر دیدن هلیکوپتر و هواپیما هیجان زدش میکرد چون ازم خیلی دور بود ولی میدیدم تو آسمان داره میره و همیشه براش دست تکون میدادم ... هربار از مامانم یا کسی که از خودم بزرگ تر بود میپرسیدم اینا کجا میرن میگفتن تهران! یا برنامه کودکی که در تلوزیون نشون میداد مثل فیتیله عمو قناد یا نمیدونم خاله شادونه یا چرا و چیه که کلی بچه هم سن و سال خودم توی برنامه بودن میگفتم خب من چرا نمیتونم برم اونجا و بهم میگفتن اینا توی شهر ما نیست بعد میپرسیدم پس اینا کجان؟ میگفتن تهران! و من دختربچه چقدر آرزو میکردم تو دلم ای کاش منم تهران بودم و همه اینا رو از نزدیک میدیدم و فکر میکردم یجایی که اصلا نمیشه رفت چون میگفتم خب خونه ما توی این شهره و پدر و مادر من توی این شهر پس من نمیتونم برم اونجا و کلی غصه میخوردم چرا تهران نیستیم و برام آرزو شده بود:) تا اینکه کم کم بزرگ تر که میشدم متوجه شدم نه اگه بخوام میتونم برم حداقل توی درس مطالعات اجتماعی خانواده اقای هاشمی اهل کازرون کاملا برام خاطره انگیزه که دخترش دانشجو بود و توی ی شهر دیگه تحصیل میکرد و منم کم کم متوجه شدم که منم حداقل میتونم برم ی شهر دیگه درس بخونم و دانشجو باشم و خب این شهر چیزی نبود جز تهران و چقدر رویای شیرینی برای من بچه بود ... و از وقتی این موضوع رو فهمیده بودم که اره میتونم برم ، افتاده بود رو زبونم من حتما برای دانشگاهم و ادامه تحصیلم میرم تهران! بعدهه که بزرگ تر شدم و به زمان کنکورم رسید تقریبا با وضعیت رقابت کنکور تجربی خیلی کمتر به این قضیه فکر میکردم و میگفتم محاله اتفاق بیوفته من کجا و تهران کجا و ی رویای ساده بچگانه بود! ولی ته دلم باز میگفت نه تو چیزی که از گذشته ها بهش فکر میکردی ممکن هست بهش برسی و از آخر با کمال ناباروری شد! ... چیزی که فکرشم نمیکردم ... بعضی وقتا که تنهایی توی دانشگاه قدم میزنم و دانشگاهو نگاه میکنم بخصوص روزایی که حالم از تهران و دانشگاه تهران بهم میخورد ، توی دلم میگم دیووانه تو چت شده!! این رویایی بود از بچگی آرزوشو داشتی و الان که توش داری قدم میزنی چرا انقدر بی انگیزه شدی و این تلنگر ها و یادآوری گذشته باعث میشد همان روزی که حالم خیلی بد بود ، به بهترین روزم تبدیل میشد چرا چون نگاهم رو عوض میکردم و به چیزی که قبلا میخواستم فکر میکردم! ... یا یکی دیگه از چیزایی که توی زندگیم محقق شده اینه که از وقتی حس جنسی رو توی خودم حس کردم و تقریبا همان اواخر یا اواسط راهنمایی بود متوجه شدم بله هر انسانی چه مرد چه زن به یک همراه همیشگی توی زندگیش احتیاج داره ولی فقط بعد جنسی رو نگاه میکردم حالم بهم میخورد و حتی میگفتم من هرگز ازدواج نمیکنم ... مگر واقعا عاشق یکی بشم که خیلی دوسش داشته باشم و اونم منو خیلی دوست داشته باشه و کاملا یک زندگی عاشقانه و رمانتیک که هر روز بیشتر از دیروز براش بمیرم توی زندگیم پیدا بشه که تا اخر روزی که نفس دارم کنارش باشم و خوشبخترین زن روی عالم باشم ... وقتی به اینا فکر میکردم یا به کسی میگفتم ، میگفتن برو بابا اینا تو داستانا و رمانای عاشقانه است ... توی زندگی حقیقی اینا وجود نداره اگرم بود برا قدیما بود نه الان! ... ولی من ته دلم باز حرف خودمو میزدم و میگفتم عشق وجود داره ، توی این دنیای به این بزرگی کسی پیدا میشه که عاشق منم بشه منو دوست داشته باشه و منم اونو دوست داشته باشم ... تو زندگیم نمیگم دنبالش بودم نه نبودم ولی ته دلم میگفت اون روز ، اون شخص یالاخره میاد و خودمو همیشه یجورایی براش آماده میکردم و از آخر دقیقا اتفاق افتاد و اون شخص کسی نیست جز امید .... امیدی که الان هر لحظه براش میمیرم ... بهم محبت میکنه منو دوست داره مثل خودم که عاشقشم ، عاشقمه ... و من شریک و عشق زندگیمو که از مدتا توی وجودم بهش فکر میکردم حالا بهش رسیدم ... و هیچ حسی توی زندگیم خوشایند تر از این اتفاق نبود برام ... و باز که به خودم اومدم دارم میبینم آره جیزایی که انگار از بچگی توی دلم افتاده بود و بهش فکر میکردم الان دونه دونه داره میشه و منو همینجوری جلو میکشونه ... و اینا همش مطمینم کار خداست چرا که به دل همه اشراف کامل رو داره و اگه چیزی که بخوای از ته دلت و بهش فکر کنی حتما خدا برات محققش میکنه ... حتما توی این مورد شک ندارممم ....
خداجوووونم ، خدای مهربونممم با تموم وجودم دوست دارمممم .... ممنونم ازت که همیشه حواست به ماها هست .... منو ببخش بعضی وقتا کفر گفتم و ولی همیشه توی وجودم صدات کردم خدا همیشه و همیشه .... تا اخرین نفسی که توی وجودم گذاشتی و میاد و میره بازم همراهم باش خدا .... من شاید دختر بلندپروازی باشم نمیدونم ولی بازم کلی آرزوهای دیگه دارم و یقین و باور دارم همش اتفاق میوفته و منو دقیقا به همون سمت داری میبری.... خیلی خوووبی خدااا خیلی ....
#عاطفه
کلبه ی عشق...ما را در سایت کلبه ی عشق دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 181