همه روزهایی که گذشتن تک تکشون برام پر از خاطره و ماجرا بود ...
اتفاقاتی که هر روز تغییرم داد ... شاید میشد گفت هر روز چالش جدیدی برام بود با کلی ماجراها که برای اولین بار تجربه میکردم ... از همه لحاظ ... برای بار اول نمیدونستم چه واکنشی اصلا نشون بدم برا همین اغلب اوقات با خیس شدن چشمام واکنشمو نشون میدادم :) این گریه ها همه چیز بودن هم متعجب شدنم هم سردرگمی هم ندونستن هم ترس و کلی چیز دیگه که الان فکر میکنم همش میاد جلو چشمم و انقدر زیاده نمیدونم کدومشو بگم :) ولی خب یک مرحله که رد میکردم یعنی از گریه رد میشدم مینشستم فکر میکردم و باز اتفاقات قبل رو مرور میکردم که فلان روز در مقابل فلان مسئله واکنش من چی بود؟؟ آیا کارساز بود آیا جواب داد اون حرفی که زدم اون رفتاری که کردم یا بدتر؟؟ اگه جوابم آره بود دوباره اون رفتار رو باز میکردم اما نه اگه بار قبل هم اشتباه بود و بعدش بیشتر خودم اذیت شدم دوباره فکر میکردم ی راهکار دیگه فکر کنم :) انگار روش آزمون خطا :)) یاد زیست پیش دانشگاهی افتادم 😅 تو بیشتر اوقات ولی دلم نمیومد با این که میدونستم اون کار درسته ولی بخاطر دل نازک بودن خودم نمیتونستم انجام بدم ... از خیرش میگذشتم کلا ... یعنی هرکی منو کامل بشناسه چه از دوست آشنا بگیر تا خانواده ... خیلی دل نازک تر از این حرفام درسته زبون میگن داری فلان ولی این رو میدونستن اگه دلخور میشدم فقط هارت پورت داشتم اون لحطه و خودم خیلی مهربون تر از این حرفام 😊 این اخلاقم چه درست چه غلط حتی میتونم بگم به دشمن خودمم که حاضر سر به تن من نباشه مهربونی کردم چون نمیدونم معتقدم محبت چیزی هست که فراموش شدنی نیست ... اما اکثر آدمای دور برم میگفتن محبت زیاد طرف مقابل یجوری میشه که فکر میکنه خبریه و خودشه که خیلی خوبه و تو بخاطر اینه باهاش اینجوری میکنی و به زبون خودمون دور برمیداره و پررو میشه حتی بعد از یک مدت این رفتارتم براش عادت میشه و فکر میکنه وظیفتم هست اینجوری باهاش باشی :/ ... ولی نمیدونم خودم قبول ندارم چون این چیزیه که خدا تو دلم گذاشته و عواطفم خیلی زیادتره :) ... معقول بودن رو دوست دارم اما جایی که عشق و عاطفه باشه من ناخودآگاه میرم سمت مورد دوم 😅 ولی ی چیزی که در اول حرفامم گفتم تغییر کردن! الان حاضرجوابیامم کمتر شده ... حتی گریه هامم ... الان همش شده سکوت سکوت سکوت و نهایتش ی خنده ته لب که خودمم نمیدونم نشانه پوزخند به خودمه یا از اوج دردامه ... قبلنا یکم مدل دیگه این رفتارو داشتم ... روزای قبل دانشگاه ... تظاهر به خوب بودن مطلق ... جوری که الان ۲۱ ساله کل فامیل و آشنا و دوست همه منو به شاد و پرانرژی بودنم میشناسم ... کسی که همیشه لبش خندونه و همش خوشه و میخنده :/ ... ولی الان تظاهر کردن هم نیست ... چون الان خود واقعیم در حال تغییر ... خود واقعیمه واقعا سکوت میکنه ... آدمی که برونگرا بود الان داره به سمت درونگرا شدن میره :) ... نمیدونم این خوووبه یا نه .... نمیدونم یک روز میاد که دوباره گذشتمو ببینم و ببینم باز عوض شدم ... و البته میگن زندگی همیشه جریان داره و آدما هر لحظه دارن عوض میشن ... ولی ولی ولی .... از یک چیز میترسم و اونم این احساساتمه ... که این همه که الان دارم سرکوبشون میکنم ... یک روز کلا توی من عاطفه خاموش بشه .... و اون روز روز مرگ خودم میدونم :) البته شایدم انقدر غرق بشم که نفهمم چی به چیه :) ....
#عاطفه
ما را در سایت کلبه ی عشق دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 159