بعضی وقتا حس میکنم اضافه ام
الان بیشتر از ۲ ساعته از خفگی اتاق زدم بیرون اومدم پایین....
مامانم مدام با خواهرم مشغول صحبت و خنده است و اصلا مجالی به حرف با من نیس... حتی امشب بخاطر ترس آنیکا دوباره سیلی خوردم ... هرچند میگفت از عمد نبود :) .... همه برای هم حرف دارن الا با من! کاش زودتر برگردم تهران ... حداقل اونجا تو دنیای خودمم .... لاقعل این فضا و رفتارشون رو نمیبینم ... حس سرد بودنشون .... یقین تنها بودنم ...
چرا زندگی اینطوریه خدا جونم؟
تو باهامی آره؟؟
کلبه ی عشق...ما را در سایت کلبه ی عشق دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 158